تبليغاتX
دست نوشته های من

در بیکران نور است

وندر میان سختی

این سختی شیرین

راه رسیدن هاست

رمز پریدن هاست

اما دلم . . . دلم . . . دلم . . .

 

این یکی هم رفتنی شد . خوشبختیش مال اونه و دلتنگیش مال ما . ولی من راضیم چون دوست دارم خوشبختیشو ببینم

 

!! نوشته شده توسط بهنوش | 18:26 | سه شنبه پنجم آبان 1388 •

دیگه واقعا نمی دونم چیکار کنم ! خودمم نمی دونم چمه ؟ یه روز اینقد خوشحالم که از در و دیوار بالا می رم . یه روز در حالی که همه ی دوستام دارن بگو بخند می کنن عین ماتم زده ها یه گوشه می شینم . یه روز کلی تو طول روز فعالیت می کنم ( منظورم درسه ) و شبش با کلی برنامه ی خوب برای آینده چشامو رو هم می ذارم . یه روز از هرچی درس و کنکوره حالم به هم می خوره و هر کاری می کنم نمیتونم چشامو رو کتابام نگه دارم . هر روز که میگذره یه ترس فراگیر که تو دلم به وجود اومده بیشتر و بیشتر می شه . و ماشالا اطرافیان هم خیلی در تلاشن که یه وقت این ترسه کم نشه . ولی من با بی خیالی کاملی که از مامانم به ارث بردم همه چی رو نادیده می گیرم . ولی یه وقتایی که یاداین ترس و عواملش می افتم دست و پام یخ می کنه .

بعضی وقت ها بعضی ها رو می بینم که از من پایین ترن و به طور فراگیر تلاش می کنم که یه وقت مغرور نشم که با کله بخورم زمین . بعضی وقت ها هم بعضی ها رو میبینم که از من بالاترن و همه ی آرزوهای دور و درازم تالاپ رو سرم خراب می شن . و می فهمم که هنوز خیلی راه برام مونده که طی کنم .

الان تنها چیزی که نیاز دارم یه آدم متخصصه که دستمو بگیره و منو پله پله بالا ببره و راهنماییم کنه . جواب سوالمم هنوز از خدا نگرفتم .

هییییییییی  : در نیابد حال مارا هیچ کس     پس سخن کوتاه باید زین پس  شاعر : بهنوش

( البته اصلش این بود : در نیابد حال پخته هیچ خام          پس سخن کوتاه باید والسلام

 شاعر : مولانا )

!! نوشته شده توسط بهنوش | 20:36 | سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 •

چند روزی بود که از فضای پر دود و پر اضطراب تهران به یه شهر دنج فرار کرده بودیم . شهر گل و بلبل که روزی سرچشمه ی ذوق حافظ و سعدی و هزاران نفر دیگه بود : شیراز

تو این چند روز روی خاکی که سعدی پا گذاشته بود پا گذاشتیم ٬ تو هوایی که حافظ نفس کشیده بود نفس کشیدیم ٬ و بوی هنر و عطر گل ها رو با هم حس کردیم .

از کریم خان زند و لطفعلی خان و کوروش و داریوش و اردشیر و ... خبر گرفتیم و به تاریخ و تمدن دیرین کشورمون افتخار کردیم .

به تماشای خاک و سنگ هایی رفتیم که روزی قصر باعظمتی به نام پارسه بوده و حالا چند تکه سنگ به اسم تخت جمشید . و با دیدن عظمت ایران قدیم برای ایران حالا متاسف شدیم .

و مهم تر از همه به زیارت شاه چراغ (ع) رفتیم تا به روح پاک برادرش قسمش بدیم که ...

در آخر سفرمون خواستیم سری به امام زنده مون بزنیم و سر از جمکران در آوردیم . اما نمی دونستیم که در خونه ی خدا بدون چادر روی آدم بسته است :

خانمم نمیشه !

- یعنی چی نمیشه ؟ خوب ما این همه راه اومدیم که زیارت کنیم . چی کارکنیم حالا ؟

نمیدونم ! ظاهرتون باید مناسب باشه .

- خوب من الان از کجا چادر گیر بیارم ؟ دخترام دم در تنهان یه چادرم بیشتر برای کرایه نداشتین که !

مشکل خودتونه !

-ای بابا !!!!!! خانم شما چادر اضافه دارین ؟      ببخشید چادرتونو یه لحظه قرض میدین ؟     ببخشید خانم !     خانم یه چادر اضافی ندارین به من بدین ؟ آّهان دستتون درد نکنه !

یعنی چی خانمم این چه کاریه ؟ برای چی چادرتو میدی به این خانم ؟ تو حرم خدا آدم بدون چادر میاد مگه ؟ بگم مامورا بیان بگیرنت به جرم بد حجابی ؟

- خب چادر نمازشه اضافه بود . اشکال نداره که !

اشکال داره این خانم خودش بدون چادر میشه .

- بابا میگم اضافه بود .

- بهنوش بیا بگیر همین یه دونه رو تونستم گیر بیارم . چته تو ؟ چرا اخمات تو همه ؟

--- میبینی مامان ؟ دیگه خونه ی امام زمانم آدمو راه نمیدن

 

!! نوشته شده توسط بهنوش | 22:38 | چهارشنبه یکم مهر 1388 •

دور یا نزدیک ؟

دیشب که دست به دامن خورشید روشن شب های عاشقان شدم

امید روشنی و سپیدی و سبزی داشتم

دیشب برای من شب آرزو ها بود .

 

هر لحظه اش به طریقی به در کوفتم

هر لحظه اش به طریقی ره نیافتم

 دستم نمی لرزید ٬ دلم نبود

 

شب را سیاه  دیدم

ره را سپید

این راه خوش اما

پایم به خود نمی خواند

در هر طریق اما

خورشید ٬ دور دیدم

غیر از طریق روشن

 

برهر دری سنگی زدم

با یکهزار و صد امید

اما شب سیاه من

بار دگر نشد سپید

 

حالا نگاه نا امید

حیران برای یک دلیل

تنها به من بگو خدا

چونان شدی چنین بعید ؟

!! نوشته شده توسط بهنوش | 10:30 | یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 •

1 روزگی من

یه همچین روزایی چندین سال پیش مامان من مادر شد . و شد مادر من .

و من متولد شدم ...

حالا به یاد شادی اون روزا دورهم جمع شدیم و می خوایم شاد باشیم . و روزی که نماد بودن من هست رو جشن بگیریم . به تعداد تمام سال هایی که من توی این دنیا بودم ٬ شمع روشن کنیم و با دیدن شمع هایی که می سوزن٬ یاد سال های گذشته مون بیفتیم . سال هایی که برای ما ٬ شمع های سوخته و تمام شده هستن .  و با تصور شمع هایی که هنوز جاشون روی کیک تولدمون خالیه به آیندمون امیدوار بشیم .

همه بهم میگن ایشالا تولد ۱۰۰ سالگیت . ولی من دعا می کنم تا زمانی برای تولدم شمعی روشن بشه ٬که خودم قادر باشم شمع ها رو روشن کنم . و قادر باشم چراغ دل بعضی از آدما رو روشن کنم . دعا می کنم تا زمانی تولدم جشن گرفته بشه که هنوز برای بعضی ها متولد شدن من قشنگ باشه . که برای آدما مفید باشم و هدیه های تولدم مهر و محبت و عشق باشه .

!! نوشته شده توسط بهنوش | 19:39 | پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 •

ماجراهای ما و درخت خانه ی همسایه !

امروز که روز دوم ماه رمضون بود اتفاقی پیش اومد که بد ندیدم شما هم بدونید !

ما ( یعنی من و خواهرمو و مامانمو بابام ) افطارمونو خورده بودیم و داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم که یه دفعه دیدیم یکی داره داد می زنه . اول فکر کردیم همسایه های همیشه آروم !!!!!!!!!!! مونن و مثل اغلب وقتا دارن دعوا می کنن . بعد دیدیم داره میگه :

هومسایه ! هومسایه ! آتیش !!!!!!!!!!!!!!

 بدو بدو رفتیم تو حیاط خلوتمون که دیدیم بله !!!!!! درخت خونه ی همسایه که سرک کشیده توی حیاط ما داره گر و گر می سوزه و همه دارن جیغ و داد می کنن . اونوقت ما از همه جا بی خبر نشستیم داریم تلویزیون می بینیم

خلاصه جوی ایجاد شد که بنده رو گرفت و یه دفعه خودم رو بالای دیوار دیدم و از اونجایی که بابام قبلش شلنگ آبو گرفته بود و آتیش رو خاموش کرده بود بنده هم با افزایش ارتفاع دست ها نسبت به پاها به روی خودمون نیاوردیم که قهرمان بازیمون به هیچ دردی نخورد و با چند زخم کوچیک و نخ گیر شدن یک قسمت از لباسمون برگشتیم پایین  

یکی از همسایه ها زنگ زده بود آتیش نشانی که ۵ دقیقه بعد از حادثه که میشه حدود ۲ دقیقه بعد از ضایع شدن اینجانب (به بو) کنان رسیدن و اورژانسم با خودشون آوردن ! بیچاره ها با کلی هول و ولا هی گفتن : کجاست ؟ کجاست ؟  بعد تازه فهمیدن که جا تره و بچه نیست !!! یعنی کوچه پر دوده ولی دیگه آتیشی در کار نیست . یه ذره بررسی کردن بعد رفتن . ولی عملکردشون قابل تحسین بود !!

اینم از ماجرای ما و درخت خونه ی همسایه . امیدوارم لذت برده باشین . یه تشکر هم به جناب آقای کارگر افغانی خونه بغلی بدهکارم که داد زدن و خبر دادن ولی بهتر بود می گفتن : کمک ! کمک! یا آتیش ! آتیش ! نه هومسایه ! هومسایه !

 

!! نوشته شده توسط بهنوش | 23:29 | دوشنبه دوم شهریور 1388 •

تا چند روز دیگه ماه رمضون شروع می شه .

دوباره حال و هوای دم افطار ٬  شور و شوق سفره ی افطار ٬ بوی خوش نون تازه که بابا با خودش میاره .

دوباره سحرای قشنگ و سحری های قشنگ

دوباره پر کشیدن دلم با شنیدن صدای دعای سحر

دوباره شبای قدر و شب بیداری های دل انگیزش

دوباره مهمونایای افطاری و دیدن دایی و خاله و عمو و عمه

دوباره برکت های ماه رمضون که وارد زندگی همه می شه

و دوباره شهریور و تولد من که ایندفه تو ماه رمضونه و بر عکس چیزی که ممکنه فک کنین خیلی ازین موضوع خوشحالم . اینم یه نوع تنوعه و خیلی هم قشنگه .

و یه چیز خیلی خاطره انگیز دیگه از ماه های رمضون برای من : اگر . . . افطار کنید

 

!! نوشته شده توسط بهنوش | 22:20 | یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 •

شادی

بعد از یه دوره ناامیدی و یه دوره اعصاب خوردی حالا اتفاقی پیش اومد که می تونم بهش افتخار کنم و با امید به اون یه دنیای دیگه واسه خودم بسازم و یه تصور دیگه از خودم واسه دیگران .

و به برکت این روز قشنگ یعنی نیمه ی شعبان و تولد حضرت مهدی خدا رو شکر می کنم و ازش می خوام که تو این راه پا به پام باشه تا بتونم به موفقیت برسم .

عید شما مبارک

!! نوشته شده توسط بهنوش | 18:48 | جمعه شانزدهم مرداد 1388 •

یه ذره دلگیرم . از بعضی چیزا و بعضی دشمنای دوست نما که فقط وقتی یاد آدم می افتن که کارشون گیر باشه و بعضی دوستای بی معرفت که خبری از آدم نمی گیرن . و از این همه کارای مونده و ...
!! نوشته شده توسط بهنوش | 21:1 | یکشنبه یازدهم مرداد 1388 •

آن روز که غوغای قناری

آرام دل سبز چمن بود

آن روز که چندین گل پرپر

در صحن حرم ها ٬ عزیزان وطن بود

آن روز تو زادی ز گل و برگ و شکوفه

دنیای خدا پر ز گل و عطر ختن شد

 

امروز که با نام تو ما دلشادیم

وز هرچه فریب و رنگ ٬ (( ما )) آزادیم

امروز که رنگ ها دوچندان شده است

واندر دل ما مهر ویران شده است

امروز به داد دل این انسان رس

ای آن که به هفت آسمان فریادی

 

ای مظهر عشق و آیه ی نور

ای جلوه ی سبز قلب پر شور

امروز که محتاج ٬ مددخواه تو ایم

لطف و کرمت ز ما نکن دور

              آمین

!! نوشته شده توسط بهنوش | 19:11 | پنجشنبه یکم مرداد 1388 •

RSS